گلچینی از اشعـار جبـران خلیـل جبـران
زمين نفس مي کشد ، ما زندگي ميکنيم . زمين نفس خود را حبس مي کند ، ما ميميريم
--------------------------------------------------------------------------------
تو در حضور خورشيد نيمروز آزاد هستي ، تو در حضور ستارگان شب آزاد هستي.
و تو آزاد هستي حتي هنگامي که ديگر نه خورشيدي وجود دارد و نه ماه و ستاره اي.
تو آزاد هستي ، حتي هنگامي که چشمان خويش را بر روي هر آنچه هست ببندي.
اما تو بنده کسي هستي که دوستش مي داري ، زيرا دوستش مي داري.
و بنده کسي هستي که دوستت مي دارد، زيرا دوستت مي دارد
--------------------------------------------------------------------------------
هفت بار روح خويش را آزردم
اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد.
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد.
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت،آسان را برگزيد.
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شد، به خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند.
پنجمين بار آنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست.
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد، درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است.
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است .
--------------------------------------------------------------------------------
و آنگاه زني گفت با ما از شادي و اندوه سخن بگو.
و او (مصطفي)پاسخ داد:
شادي شما همان ادوه بي نقاب شماست.چاهي که خنده هاي شما از آن بر مي آيد؛چه بسيار که با اشکهاي شما پر ميشود.
و آيا جز اين چه ميتواند بود؟
هرچه اندوه دورن شما را بيشتر بکاود؛جاي شادي در شما بيشتر ميشود.
مگر کاسه اي که شراب شما را در بر دارد همان نيست که در کوره ي کوزه گر سوخته است؟
مگر آن ني که روخ شما را تسکين ميدهد همان چوبي نيست که درونش را با کارد خراشيد اند؟
هرگاه شادي ميکنيد به زرفاي درون دل خود بنگريد تا ببينيد سرچشمه شادي به جز سرچشکه اندوه نيست.
ونيز هرگاه اندوهناکيدباز در دل خود بنگريد که به راستي گريه شما از براي آن چيزيست که مايه شادي شما بوده است.
پاره اي از شما ميگوييد شادي برتر از اندوه است وپاره اي دگر ميگوييد اندوه برتر است
اما من به شما ميگويم اين دو از همديگر جدا نيستند.
اين دو باهم مي آيند؛و هرگاه شما با يکي از آن ها بر سر سفره مينشينيد؛به ياد داشته باشيد که آن ديگري در بستر شما خفته است..
-------------------------------------------------------------------------------
هفت بار روح خويش را آزردم
اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد.
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد.
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت،آسان را برگزيد.
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شد، به خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند.
پنجمين بار آنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست.
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد، درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است.
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است .
--------------------------------------------------------------------------------
چشم يک روز گفت" من در آن سوي دره ها کوهي را مي بينم که از مه پوشيده شده است. اين زيبا نيست؟" گوش لحظه اي خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهي نمي شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بيهوده مي کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهي نمي يابم." بيني گفت"کوهي در کار نيست. من او را نمي بويم." آنگاه چشم به سوي ديگر چرخيد و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " اين چشم يک جاي کارش خراب است."
يک روز سگ دانايي از کنار يک دسته گربه مي گذشت. وقتي که نزديک شد و ديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند. وا ايستاد. آنگاه از ميان آن دسته يک گربه درشت و عبوس پيش آمد"اي برادران دعا کنيد؛ هرگاه دعا کرديد و باز هم دعا کرديد و کرديد آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد."سگ چون اين را بشنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو برگرداند و گفت" اي گربه هاي کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ايم که آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلکه استخوان است."
در باغ پدرم 2 قفس هست. در يکي شيري ست که بردگان پدرم از صحراي نينوا آورده اند؛ در ديگري گنجشکي ست بي آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شير مي گويد" بامدادت خوش، اي برادر زنداني
• . «آنگاه که عشق تورا ميخواند، بهراهش گام نه! هرچند راهي پرنشيب. آنگاه که تورا زير گستره بالهايش پناه ميدهد، تمکين کن! هرچند تيغ پنهانش جانکاه. آنگاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ايمان آور! حتي اگر آواي او رؤياي شيرينت را درهمکوبد، مانند باد شرطه که بوستاني را.»
o پيامبر، درباره عشق/
• «اغراق، چون حقيقتي است که صبر خود را از دست داده است.»
o ماسه و کف/
• «ايمان و رؤيادر وجود شعرا نهفته است، زيرا روزنه ورود به ابديت در دل آنها پنهان شده.»
o پيامبر/
• «بگذار تا گذشته و حال را در آغوش خاطره، تنگ بفشريم و آينده را در آغوش گرم اشتياق.»
o پيامبر/
• «به نظر ميرسد که من با تيري در قلب متولد شدهام، تيري که تحمل فشار آن در قلب، دردناک است و خارج کردنش کشنده...»
o نامه به ماري/
• «درختان شعري هستند که زمين بر پهنه? آسمان مينويسد. ما آنها را قطع ميکنيم و از آنها کاغذ ميسازيم بلکه تهي بودن خود را بر آن ثبت کنيم.»
o ماسه و کف/
• «ديروز، مطيع سلاطين بوديم، و سر برآستان ِ امپراطوران داشتيم؛ امروز، حقيقت را ميستاييم، و ره عشق ميپوييم.»
o بچههاي خدا
• «فرزندانتان از آنِ شما نيستند! آنها پسران و دختراني هستندکه از خودشيفتگي زندگي، جان گرفتهاند. آنها به وسيله شما، و نه از شما شکل ميگيرند، گرچه درکنار شما آسودهاند اما در تملک شما نيتند. شما مجازيد که عشق خود را به ايشان هديه کنيد، نه افکارتان را، که آنها خود فکورند.»
o پيامبر، در باره فرزند/
• «گلهاي بهاري، رؤياي زمستان است.»
o ماسه و کف/
• «همچون شما زندهام و در کنار شما ايستادهام, چشمان خود را ببنديد و اطراف را بنگريد، مرا در برابر خود خواهيد ديد.»
o گورنوشته? جبران
--------------------------------------------------------------------------------
سال ها پيش و كتابفروشي اي كه تازه باز شده است و من كه جزو مشتريان اندك آنجا هستم و كتابفروش كه فرصت دارد تا كتابي را به من معرفي كند، معرفي كه نه، در واقع داستاني از آن كتاب را مانند يك هنرپيشه تئاتر اجرا كند و به قدري زيبا كه من بي درنگ كتاب را بخرم. كتابفروش، با هيجان، بخشي از آن كتاب را اينطور خواند:
«چگونه ديوانه شدم. از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم. چنين روي داد: يك روز بسيار پيش از آن كه خدايان بسيار به دنيا بيايند، از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم همه نقاب هايم را دزديده اند. همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگي ام بر چهره مي گذاشتم. پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم «دزد، دزدان نابكار» مردان و زنان به من خنديدند و پاره اي از آنها از ترس من به خانه هايشان پناه بردند. هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني كه بر سر بامي ايستاده بود فرياد برآورد «اين مرد ديوانه است.» من سر برداشتم كه او را ببينم، خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد.»
قدري جنون به كار است در كار عمر ورنه
ديوانه مي كند پاك رنج زمانه ما را
خانواده، مدرسه و اجتماع، به عنوان سه نهاد بنيادين در شكل گيري شخصيت ما نقشي انكارناپذير دارند. عنصر مشترك در اين هر سه، آموزگاراني در لباس هاي رسمي يا غيررسمي است كه چگونه عاقل بودن را مي آموزند. اما هرگز از آنها پرسيده ايم رسم ديوانگي را؟ آيا آنها هرگز به ما آموخته اند قدر و منزلت ديوانگي را. در اينجا ديوانگي را به مثابه متفاوت بودن يا متفاوت ديدن آورده ايم. همان تفاوتي كه به جوامع بشري و در نهايت به دنياي ما زيبايي مي بخشد و رنگارنگش مي كند.
? جبران خليل جبران، آموزگار ديوانگي
جبران خليل جبران در سال???? در يك دهكده سرسبز كوهستاني به نام بشري در شمال لبنان به دنيا آمد. در سنين نوجواني خانواده جبران به همراه بسياري ديگر از خانواده هاي لبناني به علت نبود كار و تنگناي اقتصادي لبنان آن دوره، به آمريكا مهاجرت كرد. او پس از چندسال به وطن بازمي گردد تا تحصيلاتش را به طور جدي تر ادامه دهد. در بهار سال???? براي پيوستن به خانواده اش به آمريكا بازمي گردد. اولين نمايشگاه هنري اش در سال???? برگزار مي شود اما اتفاق مهم تر هنوز در راه است. او با زني به نام «مري اليزابت هسكل» كه ?? سال از خودش بزرگتر است، آشنا مي شود. زني كه بي ترديد تأثير ژرفي بر جبران مي گذارد. رابطه اي كه تا پايان عمر جبران ادامه مي يابد. هر چند مري هسكل به علت تفاوت سني پيشنهاد ازدواج جبران را رد مي كند و با مردي ديگر ازدواج مي كند.
نامه نگاري ها و روزنوشت هاي مري هسكل از ديدارهايش با جبران اينك مهم ترين منبع براي زندگي نامه نويسان وعلاقه مندان به زندگي جبران محسوب مي شود. جبران با نگارش كتاب شعرگونه اش «پيامبر» به شهرت جهاني مي رسد. كتاب ديگرش «ديوانه» نام دارد كه اين دو كتاب در ايران در يك مجلد به چاپ رسيده است. كتاب ديوانه به تبع نامش ترتيب و توالي خاصي براي خواندن ندارد. داستان هاي نغز و كوتاه اين كتاب همواره تمي رازآلود و عرفان گونه دارد.
? رنج با خويش نبودن
جبران خليل جبران در جاي جاي كتاب اهميت تنهايي را به ما يادآور مي شود. تنهايي عزيزي را كه نه تنها قدرش را نمي دانيم بلكه از آن مي گريزيم و هميشه سعي مي كنيم در سر يكي از چهار راه هاي شلوغ زندگي مان قالش بگذاريم. به اجتماعاتي مي رويم وخود را در بين آدم هايي كه كوچكترين سنخيتي با ما ندارند گم مي كنيم تا بلكه آن تنهايي كوچك در آن همهمه و هياهوي بزرگ گم شود. انگار فراموش كرده ايم همين تنهايي تجلي خالصانه ترين حالات انساني است. در تنهايي است كه راز و نياز مي كنيم و رؤيا مي بافيم، كتاب مي خوانيم و تفكر خلاقه مان شكوفا مي شود.
? هايكوهاي لبناني!
گرچه شخصيت جبران در غرب شكل مي گيرد، اما آثارش به طرز غريبي با فرهنگ و ادبيات شرق نزديكي دارد. نكته اي كه باعث مي شود خواندن آثارش براي خواننده شرقي ملموس تر و شيرين تر شود.اين هايكوي ژاپني را با قطعه «دوست من» جبران مقايسه كنيد. انگار در ادامه هم سروده شده اند. شاعر ژاپني مي گويد: «هر چند بايكديگر به يك نرده تكيه داده ايم، رنگ كوه ها، اما، يكسان نيست.» و جبران مي گويد: «هنگامي كه تو مي گويي باد به مشرق مي وزد، من مي گويم آري به مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست، بلكه در بند درياست. تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي و من هم نمي خواهم كه تو دريابي. مي خواهم در دريا تنها باشم. دوست من، تو دوست من نيستي، ولي من چگونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست گرچه با هم راه مي رويم، دست در دست.»
روزنامه ايران
--------------------------------------------------------------------------------
اي خداي ارواح گم گشته ، اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي صداي مرا بشنو:اي سرنوشت مهرباني كه ماروح هاي ديوانه وسرگشته را نظاره مي كني صداي مرا بشنو:من در ميان اين قوم كامل زندگي مي كنم كه هيچ بهره اي از كمال ندارم.
من يك خائوس انساني ابري ازعناصر آشفته درميان مردماني با قانونهاي كامل ونظام هاي خالص درميان جهان هاي ساخته وپرداخته مي گردم كه انديشه هايشان منظم است وروياهايشان مرتب وخيالهايشان نوشته وثبت شده اي خدا اينها ثوابهايشان معين است و گناهانشان معلوم ونزد آنها حتي ان امور بي شماري كه در ناروشنايي ميان ثواب و گناه واقع ميشوند برشمرده وبه ثبت رسيده اند .
انجا روزها وشبها به فصلهاي رفتار تقسيم شده اند وتابع قانونهاي دقيق وبي خطا هستند خودن ونو شيدن خوا بيدن پوشاندن برهنه گي تن وسپس به هنگام خود آسودن كار كردن بازي كردن او از خواندن رقصيدن و آنگاه كه ساعتش فرا مِي رسيد از حركت باز ايستادن اين گونه انديشيدن اين اندازه احساس كردن و انگاه وقتي كه فلان ستاره از افق تو بر مي آيد از انديشه واحساس باز ماندن مال همسايه را با لبخندي دزديدن هديه هايي با حركت زيباي دست به كسان بخشيدن را با حزم تمجيد كردن، بااحتياط متهم كردن، روحي را با كلمه اي درهم شكستن، تني را با نفسي به آتش كشيدن وآنگاه در پايان روز دست شستن .مهر ورزيدن به رسم جاري،بهترين خويشتن خويش را به رسم معهود نواختن خدايان را چنان كه بايست پرستيدن شيطانها را با تردستي فريفتن سپس از ياد بردن چنان كه گويي يادمرده است . خواستن با انگيزه اي ،در نظر آوردن با غرضي خوش بودن با شادي رنج بردن با بزرگواري و آنگاه خالي كردن پياله براي آنكه فردا باز پر شود همه اين چيزها اي خدا با انديشه پيشين نطفه ميبندد با عزم به دنيا مي آيند با دقت پرورش مي يابند به حكم قانون نظام ميگيرند به دليل عقل هدايت مي شوند آنگاه كشته ميگردند ومطابق ايين معيني در خاك ميروند وحتي گورهاي خاموش آنها كه در روح آدميان نهفته اند نشان و شماره معيني دارند.
اين جهان جهان كاملي است عين كمال و اوج شگفتي است رسيده ترين ميوه باغ خداوند است شاهكار انديشه هستي است.
ولي اي خدا من چرا بايد اينجا باشم من كه تخم نارس شهوت ناتمامي بيش نيستم طوفان ديوانهاي كه نه به شرق ميرود نه به غرب پاره سرگشته اي از يك سياره سوخته ؟ من چرا اينجا هستم اي خداي ارواح گم گشته اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي؟
جبران خليل جبران
مجله الکترونيکي تکاپو
--------------------------------------------------------------------------------
اين داستان من است براي هر كسي كه دوست دارد بداند چگونه ديوانه شدم:در روزهاي بسيار دور و پيش از آنكه بسياري از خدايان متولد شوند، ازخواب عميقي برخاستم و دريافتم كه همه ي نقاب هايم دزديده شده است؛ آن هفت نقابي كه خود بافته بودم و در هفت دوره ي زندگاني بر روي زمين بر چهره زدم.لذا بي هيچ نقابي در خيابان هاي شلوغ شروع به دويدن كردم و فرياد زدم:دزدها! دزدها! دزدهاي لعنتي!مردها و زنها به من خنديدند و برخي از آنان نيز به وحشت افتادند و به سوي خانه هايشان گريختند.چون به ميدان شهر رسيدم، ناگهان جواني كه بر بام يكي از خانه ها ايستاده بود فرياد برآورد:اي مردم! اين مرد ديوانه است!سرم را بالا بردم تا او را ببينم اما خورشيد براي نخستين بار بر چهره ي بي نقابم بوسه زد و اين براي نخستين بار بود كه خورشيد چهره ي بي نقاب مرا بوسيد، پس جانم در محبت خورشيد ملتهب شد و دريافتم كه ديگر نيازي به نقاب هايم ندارم و گويي در حالت بيهوشي فرياد برآوردم و گفتم:مبارك باد! مبارك باد آن دزداني كه نقاب هايم را دزديده اند!اين چنين بود كه ديوانه شدم اما آزادي و نجات را در اين ديوانگي با هم يافتم:آزادي در تنهايي و نجات از اينكه مردم از ذات من آگاهي يابند زيرا آنان كه از ذات و درون ما آگاه شوند، مي كوشند تا ما را به بندگي كشند اما نبايد براي نجاتم بسيار مفتخر شوم زيرا دزد اگر بخواهد از دزدان ديگر امنيت يابد بايد در زندان باشد!
--------------------------------------------------------------------------------
اي دوست من! آنچه از من براي تو نمايان مي شود، نيستم.ظاهرم چيزي نيست جز لباسي كه از نخهاي تساهل و نيكي با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهاي بي جاي تو و تو را از كوتاهي و غفلت من محافظت كند.و اما آن ذات بزرگ و پنهان كه او را «من» مي خوانمش، راز ناشناخته ايست كه در اعماق درونم جاي دارد و كسي جز من آن را درك نتواند كرد و در آنجا براي هميشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.دوست من! نمي خواهم تمام سخنان و كردارم را باور كني زيرا سخنان من چيزي نيست جز پژواك انديشه هاي تو و كردارم نيز جز سايه هاي آرزوهاي تو!دوست من! اگر بگويي باد به سوي مشرق مي ورزد، في الفور پاسخت مي دهم كه: آري! به سوي مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم گمان ببري افكار شناور من با امواج دريا نمي تواند همراه باد به وزش و پرواز درآيد در حالي كه بادها تار و پود فرسوده ي افكار قديمي ات را از هم گسيخت و آن را متلاشي كرد و ديگر نمي تواني افكار عميق مرا كه بر درياها درحال اهتزاز است، درك كني. من هم نمي خواهم تو آن را دريابي زيرا دوست دارم در دريا به تنهايي سَير كنم.دوست من! چون خورشيد روز تو طلوع كند، تاريكي شب بر من فرا مي رسد. با اينحال از پشت حجابهاي تاريكم درباره ي پرتوهاي طلايي خورشيد سخن مي گويم چون در هنگام ظهر بر قله ي كوه ها و بر فراز تپه ها به رقص در مي آيد و در هنگام رقص از ظلمات و تاريكي دره ها و دشتها خبر مي دهد.در اين باره با تو سخن خواهم گفت زيرا تو نمي تواني سرودهاي شبانه ام را بشنوي و بالهاي مرا در ميان ستارگان نمي بيني و چه خوب است كه تو آن را نمي شنوي و نمي بيني زيرا دوست دارم در تنهايي، شب زنده داري كنم.دوست من! وقتي تو به آسمانت صعود مي كني، من به سوي دوزخ خود سرازير مي شوم و با اينكه رود صعب العبوري در ميان ما قرار مي گيرد اما يكديگر را صدا مي زنيم و ديگري را دوست خطاب مي كنيم.من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني زيرا شعله هايش ديدگانت را مي سوزاند و دود آن بيني تو را مي آزارد.من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني و بهتر است كه من در دوزخ خود تنها باشم.دوست من! تو مي گويي حقيقت و پاكدامني و زيبايي را سخت دوست مي داري و من به خاطر تو مي گويم:شايسته است كه انسان چنين صفاتي را دوست بدارد در حالي كه در دل خود به تو مي خندم و خنده ي خود را كتمان مي كنم زيرا مي خواهم تنها بخندم.دوست من! تو نه تنها مردي درخورِ ستايش، هوشيار و فرزانه هستي بلكه يك مرد كامل بشمار مي روي اما من ديوانه اي بيش نيستم كه از عالم عجيب و غريب تو دور هستم. من ديوانگي خود رااز تو مخفي مي كنم زيرا دوست دارم در عالم جنون نيز تنها باشم.اي عاقل و اي هوشيار! تو دوست من نيستي. چگونه مي توانم تو را قانع كنم تا سخنم را درك كني؟راه من راه تو نيست اما در كنار هم و با هم قدم مي زنيم!
--------------------------------------------------------------------------------
در شهري كه به دنيا آمدم زن و دختري بودند كه عادت داشتند در خواب راه بروند!در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.مادر به دخترش گفت: هلاك شود آن دشمن بدخوي من! تو جواني مرا تباه كردي تا زندگي خود را بر ويرانه هاي زندگاني ام آباد كني. اي كاش مي توانستم تو را به قتل برسانم!دختر پاسخش داد و گفت: اي زن نفرين شده و پست و خودخواه! اي كسي كه سدِّ راه آزادي من شده اي! اي كسي كه دوست مي دارد زندگي ام را انعكاس زندگي فرسوده ي خود كند! آيا شايسته ي هلاك نيستي؟در همين اثنا بود كه خروس بانگ زد و هر دو در حالي كه در باغ راه مي رفتند از خواب بيدار شدند.لذا مادر با مهرباني گفت: اين تو هستي اي كبوتر من!دخترش با صداي شيرين پاسخ داد و گفت: آري! من هستم اي مادر مهربانم!
--------------------------------------------------------------------------------
روزي سگ دانائي از كنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزديك شد دريافت كه به او هيچ توجهي نمي كنند لذا از كارشان شگفت زده شد وايستاد.در اين اثنا گربه اي تنومند كه آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به دوستانش نگاه كرد وگفت: برادران با ايمان! همواره دعا كنيد زيرا اگر دعاي خود را با شدت بسيار تكرار نمائيد به درخواستتان استجابت مي شود از آسمان موش مي بارد!سگ دانا با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي كه از آنان روي گردان مي شد با خود چنين گفت: در درك آنچه در كتابها هست، كودن تر از اين گربه ها نيست. مگر دركتابها نخوانده اند كه آنچه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود مي آيد، استخوان است و نه موش؟!
--------------------------------------------------------------------------------
• «شايد کسي را که با او خنديدهاي فراموش کني، اما هرگز کسي را که با او گريستهاي از ياد نخواهي برد.»
• «من چهرهها را ميشناسم، زيرا از وراي پردهاي که چشمانم ميبافند، نگاه ميکنم، و واقعيت پشت آنرا ميبينم.»
• «هفت بار روح خويش را تحقير کردم:
نخستين بار هنگامي بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي، خود را فروتن نشان ميداد.
دومين بار آن هنگام که در مقابل فلجها ميلنگيد.
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت، آسان را برگزيد.
چهارمين بار وقتيکه مرتکب گناهي شد و به خويشتن تسلي داد که ديگران هم گناه ميکنند.
پنجمين بار آنگاهکه به علت ضعف و ناتواني از کاري سر باززد و صبر را حمل بر قدرت و توانايياش دانست.
ششمين بار زمانيکه چهرهاي زشت را تحقير کرد در حالي که نميدانست آن چهره، يکي از نقابهاي خود اوست.
و هفتمينبار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است.»
--------------------------------------------------------------------------------
جبران خليل جبران : چشم يک روز گفت" من در آن سوي دره ها کوهي را مي بينم که از مه پوشيده شده است. اين زيبا نيست؟" گوش لحظه اي خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهي نمي شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بيهوده مي کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهي نمي يابم." بيني گفت"کوهي در کار نيست. من او را نمي بويم." آنگاه چشم به سوي ديگر چرخيد و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " اين چشم يک جاي کارش خراب است."
يک روز سگ دانايي از کنار يک دسته گربه مي گذشت. وقتي که نزديک شد و ديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند. وا ايستاد. آنگاه از ميان آن دسته يک گربه درشت و عبوس پيش آمد"اي برادران دعا کنيد؛ هرگاه دعا کرديد و باز هم دعا کرديد و کرديد آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد."سگ چون اين را بشنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو برگرداند و گفت" اي گربه هاي کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ايم که آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلکه استخوان است."
در باغ پدرم 2 قفس هست. در يکي شيري ست که بردگان پدرم از صحراي نينوا آورده اند؛ در ديگري گنجشکي ست بي آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شير مي گويد" بامدادت خوش، اي برادر زنداني
--------------------------------------------------------------------------------
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : انسانيت روح خداوند است در زمين.
در اعماق روح، شوقي است که انسان را از ديده به ناديده ، و به سوي فلسفه و ملکوت سوق مي دهد.
آنکه وجود حقيقي خويش را مي بيند ، به راستي واقعيت زندگي را براي خود ، بشريت و همه چيز ديده است
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : در رنجي که ما مي بريم ، درد نه تنها در زخم هايمان ، که در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد.
در تغيير هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهري دگرگونه مي يابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربيات و احساساتش تحول مي يابد.
در دل هر زمستان ، تپشي از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندي از طلوع نمايان است
من هم فکر مي کنم کمتر وبلاگي اين قدر پر باره زحماتت در بند بند جملات زيباي تارنگارت ديده ميشه
من هم برات هديه دارم اميدوارم بپسندي :
جبران خليل جبران : توبه
مردي در تاريکي شب وارد باغ همسايه شد و بزرگترين هندوانه اي را که مي توانست
دزديد و به خانه
آورد .
وقتي آن را پاره کرد ديد که با وجود بزرگي هنوز نرسيده است از اين جريان روحش
تکان خورد و افسوس
خورد که هندوانه را دزديده
جبران خليل جبران : باد نما
باد نما به باد گفت :"خدا لعنت کند تو را چقدر سنگيني و چه ملال انگيزي !
نمي تواني به طرفي غير از من بوزي ؟
نمي داني که با اين کارت زلالي دائمي را که خداوند به من عنايت کرده تيره و
کدر مي کني ؟ "
باد کلمه اي در جواب نگفت ولي در هوا خنديد .
جبران خليل جبران : هنگامي که با اين فجايع روبرو مي گردم با رنج فراوان فرياد بر مي آورم:
پس زمين اي دختر خدايان آيا انسان واقعي اين است؟
و زمين با صدايي رنجيده پاسخ ميدهد:اين طريق روح است که تيغ ها و سنگ ها سر
راه آن قرار گرفته اند.اين سايه اي از انسان است.اين شب است؛اما صبح خواهد
آمد .
در سپيده دم زمين دستانش را برچشمان من خواهد گذاشت و هنگامي که دستان او از
چشمان من به کناري روند؛خويشتن را خواهم يافت و جواني من آرام رو به نزول مي
رود و آرزوها بر من پيشي مي گيرند و به مرگ نزديک مي شوم.
جبران خليل جبران : شادي و اندوه
و آنگاه زني گفت با ما از شادي و اندوه سخن بگو.
و او (مصطفي)پاسخ داد:
شادي شما همان ادوه بي نقاب شماست.چاهي که خنده هاي شما از آن بر مي آيد؛چه
بسيار که با اشکهاي شما پر ميشود.
و آيا جز اين چه ميتواند بود؟
هرچه اندوه دورن شما را بيشتر بکاود؛جاي شادي در شما بيشتر ميشود.
مگر کاسه اي که شراب شما را در بر دارد همان نيست که در کوره ي کوزه گر سوخته
است؟
مگر آن ني که روخ شما را تسکين ميدهد همان چوبي نيست که درونش را با کارد
خراشيد اند؟
هرگاه شادي ميکنيد به زرفاي درون دل خود بنگريد تا ببينيد سرچشمه شادي به جز
سرچشکه اندوه نيست.
ونيز هرگاه اندوهناکيدباز در دل خود بنگريد که به راستي گريه شما از براي آن
چيزيست که مايه شادي شما بوده است.
پاره اي از شما ميگوييد شادي برتر از اندوه است وپاره اي دگر ميگوييد اندوه
برتر است
اما من به شما ميگويم اين دو از همديگر جدا نيستند.
اين دو باهم مي آيند؛و هرگاه شما با يکي از آن ها بر سر سفره مينشينيد؛به ياد
داشته باشيد که آن ديگري در بستر شما خفته است..
جبران خليل جبران : مرگ
آيا مردن انسان چيزي بيش از برهنه بودن در باد و آب شدن در حرارت خورشيد است ؟
آيا قطع شدن نفس غير از آزاد شدن روح از سرگشتگي مدام است که از زندانش بگريزد
و در هوا بالا رفته و بدون هيچ مانعي به سوي خالقش بشتابد ؟
--------------------------------------------------------------------------------
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : از يک خود کامه، يک بدکار، يک گستاخ، يا کسي که سرفرازي دروني اش را رها کرده، چشم نيک راي نداشته باش .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : نفرين بر او که با بدکار به اندرز خواهي آمده همدستي کند. زيرا همرايي با بدکار مايه رسوايي، و گوش دادن به دروغ خيانت است.
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : برادرم تو را دوست دارم ، هر که مي خواهي باش ، خواه در کليسايت نيايش کني ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يک آيين هستيم ، زيرا راههاي گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتني "يگانه برتر " هستند، همان دستي که سوي همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايي و بالندگي جان مي بخشد .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : چه بسيارند گل هايي که از زمان زاده شدن بويي برنياورده اند! و چه بسيارند ابرهاي ستروني که در آسمان گرد هم آمده، اما هيچ دري نمي افشانند .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : چه ناچيز است زندگي کسي که با دست هايش چهره خويش را از جهان جدا ساخته و چيزي نمي بيند، جز خطوط باريک انگشتانش را .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : کنار يکديگر بايستيد ، اما نه چندان نزديک هم چنان که ستون هاي معبد از هم جدا مي ايستند و درختان سرو و بلوط در سايه يکديگر نمي بالند .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : بخشش زودگذر توانگران بر تهيدستان تلخ است و همدردي نمودن نيرومندان با ناتوانان، بي ارزش. چرا که يادآور برتري آنان است .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : بسياري از دين ها به شيشه پنجره مي مانند. راستي را از پس آنها مي بينيم، اما خود، ما را از راستي جدا مي کنند .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : درختان شعرهايي هستند که زمين بر آسمان مي نويسد و ما آنها را بريده و از آنها کاغذ مي سازيم تا ناداني و تهي مزي خويش را در انها به نگارش درآوريم .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : زندگي روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست . آنگاه که به درون آن پاي مي نهيد، همه هستي خويش را همراه داشته باشيد .
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش برويد .
--------------------------------------------------------------------------------
حتي اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .
و وقتي بال هايش شما را در بر مي گيرد اطاعت کنيد .
حتي اگر شمشيري که در ميان پرهايش پنهان است شما را زخمي کند .
و اگر با شما سخن گفت او را باور کنيد .
گر چه صدايش روياهاي شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ويران مي کند .
***
زيرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت مي کند شما را به صليب مي کشد .
و هنگامي که شما را مي پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس مي کند .
و هنگامي که بر فراز بالاترين درخت زندگي تان مي رود سر شاخه هاي نازکي را که
جلوي آفتاب مي لرزند نوازش مي کند . همان وقت به ريشه هايتان که در خاک فرو
رفته مي رسد و ان را در ارامش شب تکان مي دهد .
***
چون دسته هاي درو شده گندم شما را در آغوش مي گيرد .
و شمارا مي کوبد تا عريان شويد .
و مي بيزد تا از پوسته هاي خود رها شويد .
و مي سايد تا مثل برف سفيد شويد .
و مي ورزد تا نرم شويد .
آنگاه شما را به آتش مقدس مي سپارد
تا نان مقدس شويد بر خوان مقدس خداوند .
-------------------------------------------------------------------------------
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پيش رفته و راه بشريت را روشن مي سازد
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : هيچکس نمي تواند چيزي را بر شما آشکار سازد ، مگر آنچه که از قبل درطليعه ي ناخود آگاه معرفتتان قرار داشته است
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : آموختن تنها سرمايه اي است که ستمکاران نمي توانند به يغما ببرند
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : افکار جايگاهي والاتر از دنياي ظاهري دارند .
چه حقير است و کوچک ، زندگي آنکه دستانش را ميان ديده و دنيا قرار داده و هيچ نمي بيند جز خطوط باريک دستانش.
در خانه ناداني ، آينه اي نيست که روح خود را در آن به تماشا بنشيند
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : براستي آيا اين خداوند است که انسان را آفريده است يا عکس آن؟
خداوند، درهاي فراواني ساخته که به حقيقت گشوده مي شوند و آنها را براي تمام کساني که با دست ايمان به آن مي کوبند ، باز مي کند.
نيکي در انسان بايد آزادانه جريان و تسرِي يابد
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است.
طبيعت با آغوشي باز و دستاني گرم ، از ما استقبال کرده و مي خواهد که از زيبايي اش لذت بريم.
چرا انسان بايد آنچه در طبيعت ساخته شده است از بين برد
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : شايد بتوانيد دست و پاي مرابه غل و زنجير کشيد و يا مرا به زنداني تاريک بيافکنيد
ولي افکار مرا که آزاد است به اسارت در آوريد.
با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنيد که چشمهايشان ، چهره ي سالها را ديده و گوشهايشان ، نواي زندگي را شنيده است
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : شادماني اسطوره ايست که در جستجويش هستيم.
ظاهر هر چيز بنا بر احساس ما تغيير مي کند و به اين خاطر، سحر و زيبايي را در آن مي بينيم ، حال آنکه سحر و زيبايي، به واقع درون خود ماست.
آنکه فرشتگان و شياطين را در زيبايي و زشتي زندگي نمي بيند ، به يقين از دانش و آگاهي دور است و روحش نيز تهي از عشق و محبت
--------------------------------------------------------------------------------
در سكوت شبي تاريك، هنگامي كه خواب بر من غلبه مي كرد، هفت ذاتِ من با يكديگر گفتگو كردند.نخستين ذات گفت: سالهاست در درون اين مرد ديوانه سپري مي كنم و در اين مدت كاري جز زنده كردن درد و اندوه هايش نكردم. اكنون از اين كار خسته كننده بيزار شدم و مي خواهم بر وي طغيان كنم.دومين ذات گفت: خواهرم! تو از من خوشبخت تر هستي زيرا ب رمن چنين مقدر شده است تا همواره شريك شادي اين ديوانه باشم و براي خنده هايش بخندم و در هنگام شادماني اش آواز سر دهم و براي افكار زيركانه اش به رقص درآيم. پس اگر قرار است طغيان و آشوبي باشد، چه كسي از من سزاوارتر است؟سومين ذات گفت: واي بر شما دوستان! من از هر دوي شما مستحق ترم زيرا بر من مقدر شده است تا همواره بيمار باشم و در آتش شوق و دلدادگي بسوزم. پس به خاطر تحمل اين همه درد و رنج چه كسي از من سزاوارتر است؟چهارمين ذات گفت: دوستان! من از شما نگون بخت ترم! زيرا بر من چنين مقدر شده است تا همواره آتش خشم و نفرت و حقد را در قلب اين ديوانه برافروزم. من آن ذاتي هستم كه در غارهاي تاريك دوزخ زاده شده است. پس چه كسي از من مستحق تر است تا بر اين مرد ديوانه شورش كند؟پنجمين ذات گفت: خواهران! من نسبت به وظايفي كه داريد غبطه مي خورم زيرا بر من چنين مقدرشده است تا آرزوها و خوابهاي تمام نشدني اين مرد ديوانه را زنده نگه دارم و گرسنگي و تشنگي نا آرام او را به هيجان درآورم. من محكوم هستم تا بي آنكه طعم استراحت را را بچشم در جستجوي ناشناخته ها و آنچه كه هنوز آفريده نشده است، باشم. پس اين من هستم كه بيش از شما مستحق شورش و عصيانم!ششمين ذات گفت: خواهران! چقدر شما خوشبخت هستيد و چقدر افسرده و نگون بخت هستم زيرا من آن ذات پست و خوارم كه با دستاني شكيبا و چشماني بيدار، روزها را به تصوير مي كشم و به عناصر زشت و فاني، شكل هايي زيبا و ابدي مي بخشم و ذات گوشه گير و آرامي چون من شايسته ي خشم و شورش است.هفتمين ذات گفت: واي بر شما! خشمتان بر اين مرد بيچاره چقدر تعجب آور است! اي كاش مي توانستم مانند شما باشم تا كار مشخصي براي او انجام دهم! اما چه كنم كه من آن ذات بي كار هستم كه جز سكوت و خاموشي وظيفه اي ندارم در حالي كه هر يك از شما سرگرم خلق زندگي دوباره بامظاهر گوناگونش هستيد.خواهران! به پروردگار سوگندتان مي دهم! به من بگوئيد كدام يك از ما مستحق شورش است، من يا شما!چون هفتمين ذات سخن خود را به اتمام رساند، شش ذات ديگر با ترحم و دلسوزي به او نگريستند اما هيچ پاسخي ندادند و در سكوت شب در حالي كه قلبا احساس شادماني مي كردند، به خواب رفتند اما هفتمين ذات همچنان بيدار ماند و به «هيچ» كه پشت «همه چيز» ها بود، چشم دوخت!
--------------------------------------------------------------------------------
در هنگام طلوع خورشيد، روباهي از لانه اش بيرون آمد و با حالتي سرآسيمه به سايه اش نگاه كرد و گفت: امروز شتري خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. آنگاه دوباره به سايه اش نگريست و گفت: آري! يك موش براي من كافي است!
--------------------------------------------------------------------------------
سه مرد وارد ميخانه شدند. اولي بافنده و دومي نجار و سومي گوركن بود.بافنده به آن دو دوست گفت: امروز كفني بي نظير از جنس كتان به دو دينار فروختم. پس بهترين نوشيدني ها را بنوشيم.نجار گفت: امروز گران ترين تابوت خود را فروختم. پس فاخرترين گوشتها را به همراه نوشيدني بخوريم.گوركن گفت: دوستان! من امروز تنها يك گور كندم اما مزد مضاعفي دريافت كردم. پس اندكي عسل نيز تناول كنيم!صاحب ميخانه در آن شب شادمان شد زيرا آن سه مرد بارها درخواست نوشيدني و گوشت و عسل كردند و سپس با خوشحالي به رقص در آمدند. او به همسرش لبخد رضايت آميزي زد و سه مرد تا پاسي از شب در ميخانه سپري كردند و چون سيراب گشتند از جا برخواستند و به كمك صاحب ميخانه از در ميخانه بيرون رفتند.زن به همسرش گفت: اي كاش سرنوش بر ما چنين مقدر شود كه هر روز شاهد چنين ميهماناني بخشنده باشيم تا بتوانيم تنها فرزندمان رااز كار كردن در اين ميخانه ي كثيف بي نياز كنيم و بكوشيم تا در آينده كشيش شود!
--------------------------------------------------------------------------------
سه روز پس از تولدم، در حالي كه در گهواره ي ابريشمي دراز كشيده بودم و با تعجب به جهان تازه ي اطرافم مي نگريستم و دست و پا مي زدم، مادرم از دايه پرسيد: امروز فرزند من چطور است؟دايه پاسخ داد و گفت: او خوب است خانم! سه بار به ا و شير دادم و تا اكنون نوزادي به شادابي و سرحالي او نديده بودم. چون اين سخن را شنيدم بر خشمم افزوده شد و فرياد زدم و گفتم: مادر! سخن او را باور مكن! زيرا رختخواب من خشن است و مزّه ي شيري كه خورده ام بسيار تلخ بود و بوي سينه اش در مشامم بيزار كننده و بد است.اما مادرم زبان مرا نفهميد و دايه نيز سخن مرا درك نكرد زيرا من با زبان جهاني كه از آن آمده بودم، با آنان صحبت كرده ام.در بيست و يكمين روز تولد من، يعني روزي كه مي خواستند مرا غسل تعميد دهند، كشيش به مادرم گفت: خانم! من به تو تبريك مي گويم زيرا فرزند تو يك مسيحي متولد شده است!با تعجب به كشيش گفتم: اگر راست مي گويي پس مادر تو در آسمان به خاطرت بسيار بدبخت و غمگين است زيرا تو يك مسيحي متولد نشده اي! كشيش نيز زبان مرا نفهميد.هفت ماه گذشت. فالگيري به صورتم نگاه كرد و به مادرم گفت: فرزند تو در آينده رهبر بزرگي خواهد شد و مردم از او پيروي خواهند كرد!با صداي بلند فرياد زدم و گفتم: اين پيشگويي دروغ محض است زيرا من از خود آگاهم و يقين دارم كه در آينده موسيقي دان خواهم شد. اما اين بار نيز كسي زبان مرا درك نكرد و از اين بابت شگفت زده شدم!از آن زمان سي و سه سال مي گذرد و در اين مدت مادر و دايه و كشيش به رحمت خدا رفتند و مردند در حالي كه فالگير هنوز زنده است و به كار خود مشغول.ديروز او را در كنار معبد ديدم و پس از احوال پرسي، به من گفت: مي دانستم كه تو موسيقي دان بزرگي خواهي شد. من آيندهي تو را از زمان كودكي به مادرت پيش بيني كرده بودم!سخن فالگير را باور كردم زيرا من نيز زبان جهاني كه از آن آمده بودم را از ياد برده ام!
--------------------------------------------------------------------------------
در باغ پدرم دو قفس بود. در درون يكي از آنها شيري است كه غلامان آن را از بيابانهاي نينوي آورده بودند و در درون ديگري پرنده اي كه هرگز از نغمه سرايي خسته نمي شود. پرنده هر روز در هنگام سحر شير را صدا مي كند و به او مي گويد: صبح بخير برادر زنداني!
--------------------------------------------------------------------------------
روزي مشغول دفن كردن يكي از ذات هاي مرده ام بودم كه ناگهان گوركني نزديك من شد و گفت:از ميان تمام كساني كه به اين گورستان مي آيند، تو تنها مردي هستي كه دوست مي دارم!به او گفتم: سخن تو مرا شاد كرد اما چرا تنها مرا دوست مي داري؟پاسخم داد و گفت: زيرا ديگران گريان مي آيند و گريان مي روند اما تو خندان مي آيي و خندان مي روي!
--------------------------------------------------------------------------------
به نظر من حتما کتاب "پيامبر و ديوانه" رو بخون
يکي از بهترين کتاب هاي جبرانه:20:
--------------------------------------------------------------------------------
داستان ديوانه و شب اش که خيلي محشره ...
--------------------------------------------------------------------------------
در دوران جواني شنيدم كه شهري وجود دارد كه مردم آن بر وفق تعاليم كتاب زندگي مي كنند لذا با خود گفتم: خواهم كوشيد تا خود را به آن شهر برسانم تا از بركت آسماني اش بهره مند شوم.آن شهر دور بود لذا توشه اي كامل فراهم كردم و پس از چهل روز بدان رسيدم و در چهل و يكمين روز وارد آن شدم اما همه ي ساكنينش را يك چشك و يك دست ديدم! از اين بابت متحير شدم و با خود گفتمك آيا هر كسي كه بخواهد در اين شهر زندگي كند بايد تنها يك چشم و يك دست داشته باشد؟ سپس متوجه شدم كه مردم با تعجب بيشتر از تعجب من به من مي نگرند زيرا آنان باديدن دو چشم و دو دشت من شگفت زده شده بودند! و در حالي كه با يكديگر مشغول گفتگو شدند از آنان پرسيدم: آيا اين همان شهر مقدس نيست كه مردم آن بر وفق تعاليم كتاب زندگي مي كنند؟گفتند: آري! اين همان شهر است.پرسيدم: براي شما چه اتفاقي افتاده است؟ چشم و دست راستتان كجاست؟مردم جهل مرا با مهرباني پاسخ دادند و گفتند: با ما بيا تا بنگري! و سپس مرا به معبدي بردند كه در وسط شهر قرار داشت و چون وارد معبد شدم، انبوهي از چشم ها و دست هاي خشكيده در آنجا ديدم. با تعجب بسيار گفتم: به پروردگارتان سوگندتان مي دهم، اين كدام جلاد خونخواري است كه بر شما شبيخون زده و فرمان بيرون آوردن چشم و بريدن دستهايتان را صادر كرده است؟همگي با شنيدن اين سخن شگفت زده شدند و بر جهلم افسوس خوردند. آنگاه يكي از آنان كه شخصي سالخورده بود نزديك من شد و گفت: فرزندم! چنين كاري را خودمان كرديم زيرا خداوند ما را بر سلطان شرّ كه در درونمان بود، مسلّط گردانيد!آنگاه مرا به سوي قربانگاه بزرگي راهنمايي كرد و مردم نيز به دنبال ما آمدند و در آنجا با انگشت به سوي سنگ نوشته اي كه بر بالاي قربانگاه بود، اشاره كرد و از من خواست تا آن را قرائت كنم. من نيز آن را با صدايي بلند خواندم:«اگر چشم راست، تو را به گناه وادارد آن را از حدقه درآور و از خود دور كن زيرا براي تو بهتر است كه يكي از اعضاي خود را از بين بري تا همه ي جسمت در دوزخ افكنده نشود!و اگر دست راست، تو را به گناه وادارد آن را قطع كند زيرا براي تو بهتر است كه يكي از اعضايت را از بين بري تا همه جسمت در دوزخ افكنده نشود!»و چون منظورشان را دريافتم به سوي آنان سر برگرداندم و فرياد زدم: آيا هيچ مرد و زني در ميان شما هست كه دو چشم و دو دست داشته باشد؟پاسخ دادند و گفتند: نه در ميان ما چنين كسي نيست جز خردسالاني كه هنوز رشد نكردند تا بتوانند كتاب را بخوانند و به سفارشات آن عمل كنند.و چون از معبد بيرون آمديم با سرعت آن شهر مقدس را ترك كردم زيرا من رشد كرده بودم و مي توانستم آن كتاب را بخوانم!
--------------------------------------------------------------------------------
اي شكستها و اي نا اميدي هاي من!اي تنهايي ها و اي گوشه نشيني هاي من!شما نزد من از هزار پيروزي عزيزتر هستيد و در دل من از افتخارات همه ي شهرها شيرين تر.اي شكستها و اي نا اميدي هاي من!اي شناخت من نسبت به خود و اي يافتن خواري من!من به وسيله ي ما دانستم كه هنوز يك جوان خطار كار هستم و ديگر تاج آلاله هاي پژمرده و فاني مرا فريب نمي دهند. من به وسيله ي شما به تنهايي و گوشه نشيني رسيدم و طعم گريختن و خوار شدن را چشيدم.اي شكستها و اي نااميدي هاي من!اي شمشير برنده و اي جوشن درخشان من!در چشمان شما چنين خوانده ام كه:هرگاه انسان برتخت سلطنت نشيند، برده مي شود و هر گاه مردم از درونش آگاه شوند، كتاب عمرش بسته مي شود و هر گاه به اوج كمال رسد، به قتل مي رسد!انسان ماننده ميوه ايست كه چون برسد بر زمين مي افتد و زير پا له مي شود.اي شكستها و اي نااميدي هاي من!اي دوست دلاور محبوب من! تو تنها كسي هستي كه سرودها و فريادها و سكوت هاي مرا مي شنوي و جز تو كسي با من ازتپش بالها و بانگ درياها و صداي انفجار آتشفشانها در ظلمات شب سخن نخواهد گفت.تو تنها كسي هستي كه از صخره هاي مرتفع درونم بالا مي روي.اي شجاعت ناميراي من!در هنگام طوفان با من خواهي خنديد و و گورهايي براي آنان كه از من و تو مي ميرد حفر خواهيم كرد و با عزم و استواري در برابر چهره ي خورشيد خواهيم ايستاد تا شكوهمند و خوفناك باشيم!
--------------------------------------------------------------------------------
چهره اي ديدم كه به هزار چهره در مي آيد و چهره اي كه هميشه در يك قالب بود.چهره اي ديدم كه توانستم درون پنهان زشتش را دريابم و چهره اي كه چون نقاب رويش را برداشتم، زيبايي بي نظير درونش را مشاهده كردم.چهره اي يير ديدم كه چين و چروكش از پيغام تهي بود و چهره اي صاف كه همه چيز بر آن نقش بسته است.من چهره ها را مي شناسم زيرا از وراي آنچه ديدگان مي بافد به آنان مي نگرم تا حقيقتي كه پشت آنهاست را ببينم!
--------------------------------------------------------------------------------
من کتاب به لهجه بارانش رو خيلي دوست دارم
چند تا از جملاتش رو هم مي نويسم
محبت به فرمان خدا بر روح ما فرود مي آيد نه به خواست بشر
رنج با عشق و درک و مسئوليت همراه است اما رنجي است شيرين نشاط نيمي از زندگي است و دلمردگي نيمي از مرگ
کسي که تو را به معبد دردهايش راه نمي دهد نمي تواند تو را به خانه دوستي اش راه دهد
--------------------------------------------------------------------------------
در يكي از شهرهاي دور دست، پادشاهي قدرتمند و دانا فرمانروايي مي كرد. مردم شهر نه تنها از او مي ترسيدند بلكه وي را نيز دوست مي داشتند.در وسط شهر چاهي با آب گوارايي وجود داشت و همه ي مردم و حتي پادشاه و يارانش نيز از آن مي نوشيدند زيرا چاه ديگري در شهر نبود.
در يكي از شبها كه همه ي مردم در خواب بودند، ساحره اي وارد شهر شد و هفت قطره از مايعي عجيب در چاه ريخت و گفت:
از اين به بعد هر كسي از آب اين چاه بنوشد ديوانه مي شود!
صبح روز بعد همه ي مردم شهر به جز پادشاه و وزير از آب چاه نوشيدند و به گفته ي ساحره دچار شدند ديوانه گشتند.
مردم گروه گروه از محله اي به محله ديگر و از كوچه اي به كوچه ي ديگر مي دويدند و مي گفتند
: شاه و وزير ديوانه شده اند و آنان نمي توانند بر ما حكومت كنند! بيائيم تا ايشان را از تخت سلطنت پائين آوريم!
ماجرا به گوش شاه رسيد لذا دستور داد جام زريني كه از اجدادش به ارث برده بود را از آب چاه پر كنند.آن را پر كردند و براي شاه آوردند. شاه از آن آب نوشيد و چون سيراب شد، به وزيرش داد تا او نيز چنين كند. مردم شهر از اين ماجرا مطلع شدند و شادماني كردند زيرا دريافتند كه پادشاه و وزير شهر، عقل خود را از دست نداده اند!
--------------------------------------------------------------------------------
زيبايي راز است که روح ما آن را مي فهمد و با آن شاد مي شود و از تاثيرات آن رشد مي کند . اما انديشه هاي ما در برابرش متحير مي ماند و تلاش مي کند تا آن را محدود کند و به واژگان در آورد ولي نمي تواند.
زيبايي سيالي است پنهان از چشمان که در ميان عواطف ببيننده و ديده شده در جريان است
--------------------------------------------------------------------------------
در يكي از شبها، جشني در كاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده به همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و دربرابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگي با تعجب به او نگريستند زيرا يكي از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن جاري مي شد!
شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟
مرد پاسخ داد و گفت:
اي شاهزاده! من دزد نيستم و تاريكي چنين شبي را غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم اما اشتباها از پنجره ي ديگري وارد مغازه ي بافندگي شدم لذا با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از چشمهايم اصابت كرد و آن را از حدقه بيرون آورد.
اكنون نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا كنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار كنند و في الفور او را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وي را از حدقه بيرون آورند!
مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستي كه حكم عادلانه اي را صادر فرموديد اما من براي بافندگي به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه اي دارم كه پينه دوزي مي كند و او مانند من دو چشم دارد اما براي پينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پا نگذاريد مي توانيد او را احضار كنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد!
آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار كنند و چون آمد، يكي از چشمهايش را در آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!
--------------------------------------------------------------------------------
در گذشته اي بسيار دور، مردي بود كه دره اي پر از سوزن داشت.
روزي مادر يك نصراني نزد او رفت و گفت:
اي مرد بزرگ، جامه ي فرزندم پارهاست
و من مي خواهم آن را پيش از آنكه به معبد برود بدوزم. آيا به من سوزني قرض مي دهي؟
مرد به او سوزن نداد اما پندي به وي گفت تا آن را نزد فرزندش ببرد پيش از آنكه به معبد برود.
پند چنين بود:
«بخواهيد تا بيابيد!»
--------------------------------------------------------------------------------
زندگي آدمي کاروان عظيمي است که پيوسته به پيش مي تازد و از آن غبار طلايي برخاسته و از کنار جاده زندگي زبانها حکومتها و مذاهب شکل مي گيرد
--------------------------------------------------------------------------------
جبران خليل جبران
Powered By Golha Group
Theme by Danetsoft and Danang Probo Sayekti inspired by Maksimer